من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
وخدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم ...
حـوّا گناه کرد و عـشق آفریــده شد
جریان آن گناه به عالم کشیده شد
آدم برای پاکی و شیطان به جای نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــریده شــد
مــن با گـنـاه خـوردن یـک سـیب زنـده ام
سیبی که از حوالی یک خواب چیده شد
من خواب چـشمهای شما را ندیده ام
امّا دوباره درتن و جانم دمیــده شد ...
حسّی که عشقبازی تو باورم شود
آهـی که از تـغـزّل نامت شنیده شد
عصیانگرم!چو ریشه به خاکت دویـده ام
هنگامه ای که پرده به نامش دریده شد
خاکی محقّرم که به عشقت هبوط کرد
اشــکی مکررم که به پایـت چکیـده شد
حـوّای بـی گـنـاه غـزلهـای سـرخ و نـاب
این بار در حوالی من با تو دیده شد ...
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجیب! ....
آدم گناه کرد و غزل آفریده شد
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام......
هیچ جز یاد تو ، رویای دلاویزم نیست
هیچ جز نام تو ، حرف طرب انگیزم نیست !
عشق می ورزم و می سوزم و فریادم نه !
دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست
نور می بینم و می رویم و می بالم شاد
شاخه می گسترم و بیم ز پاییزم نیست
تا به گیتی دل از مهر تو لبریزم هست
کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست
بخت آن را که شبی پاک تر از باد سحر
با تو ، ای غنچه ی نشکفته بیامیزم نیست
تو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست
بی آنکه بخواهم آمدنت را جشن گرفتم و بی آنکه بفهمم رفتنت را به نظاره نشستم
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم...
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم . یک کلام در جزوه های خویش هیچ ننوشتم..
من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم .
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم..
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت...بهارم رفت/عشقم مرد/یادم رفت.....
ϰ-†нêmê§ |